در این گزارش، تازهترین اطلاعات درباره «برادلی چاکرز» را میخوانید.
حدود دوازده سال پیش یکی از دوستام یه کتاب بهم داده بود
" ته کلاس،ردیف آخر،صندلی آخر"
دوباره بعد از این همه سال خوندمش.
خیلی دوستش دارم.
در مورد یه بچه س که من عاشقشم. برادلی چاکرز!
این بچه منو یاد یکی از بچه هام میندازه
که پسرکی موفرفری و بسیار شیطان و بانمک بود.
(الان فکر کنم حدودا ۱۵ساله باشه)
یه داداش کوچک ترم داشت اما موهای اون صاف بود.
اون فسقلی از اینم بامزه تر بود.
خیلی دلم میخواد یه بار دیگه ببینمشون. چه شکلی شدن الان؟ چطورین؟

حتی دلم برای اون دوستمم تنگ شده. بچه خوبی بود.
باور میکنی آخرای کتاب یهو زدم زیر گریه؟
نه به خاطر داستان،
به خاطر خودم!
به خاطر از دست دادن ها. به خاطر متنفر شدن از آدم هایی که یه زمانی دوستشون داشتم. به خاطر آدم هایی که باعث میشن منم آدم بدی بشم.
به خاطر حس تنفری که ازش متنفرم.
به خاطر همه وقتهایی که از خوب بودن پشیمونم کردن...
معده دردهای برادلی کوچولو و معده دردهای خودم،به خاطر ناراحتی ها!
صفحه ۱۰۰ بودم که یهو منفجر شدم!و صفحه ۱۰۴ و ۱۱۹ و ادامه گریه.
حالا اینجور گریه؟مگه تموم میشد؟مگه ساکت میشدم؟
سرمو کردم تو بالش.صدام درنیاد. نزدیک بود خفه شم!
دلم پُر بود، اینم بهونه شد. وگرنه داستانش خنده داره.
برچسب:
نویسنده: topouyan